گوسفند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوسفند. [ ف َ ] (اِخ ) دریاچه ای است در جنوب دریاچه ٔ ارومیه . (جغرافی طبیعی کیهان ص ٨٢).
گوسفند. [ ف َ ] (اِ) گوسپند : گاهی چو گوسفندان در غول جای من گاهی چو غول گرد بیابان دوان دوان . بوشکور (از لغت فرس ص ٣١٥). فربه کرده تو کون ایا بد سازه چون دنبه ی ْگوسفند در شب غازه . عماره (از لغت فرس ص ٤٨٨). کردش اندر خبک دهقان گوسفند وآمد از سوی کلاته دل نژند. دقیقی . کی عجب گر با تو آید چون مسیح اندر حدیث گوسفند کشته از معلاق و مرغ از باب زن . کمال عزی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). بدو گفت بهرام کاین گوسفند که آرد بدین جای ناسودمند؟ فردوسی . چه کرده ست این گوسفند ضعیف که در کشتن او ثواب و جزاست . ناصرخسرو. گوسفند فلک و گاو زمین را به منی حاضر آرندو دو قربان مهیا بینند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٨). خسرو عادل که در ایام او با گوسفند گرگ ظالم پیشه را مهر شبان آمد پدید. ابن یمین . فدای جان تو گر من تلف شدم چه عجب برای عید بود گوسفند قربانی . سعدی (طیبات ). - امثال : گوسفند امام رضا را تا چاشت نمی چراند ؛ با هیچ کس دوستی به پایان نبرد. (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوسفند به فکر جان است، قصاب به فکر دنبه . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوسفند را برای کشتن فربه کنند . (قرةالعیون، از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). برای عید بود گوسفند قربانی . سعدی (طیبات ). گوسفند را به گرگ سپردن . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوسفند کشته از پوست باز کردن دردش نیاید . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوسفند ازبرای قربانی است ؛ یعنی آنکه دلاور و مردانه است در کار خداوند نعمت خود را قربان می سازد و جان خود را دریغ نمی دارد چنانکه ایجاد گوسفند برای قربانی است، به خلاف گرگ و سگ که اینکاره نیستند. (بهار عجم و آنندراج ). مثل گوسفند یکی که از آب جست همه می جهند . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٠). مثل گوسفندان که چون یکی به جوی گذرد دیگران نیز بر پی او گذر کنند. (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٠). و رجوع به گوسپند شود. - مثل گوسفند ؛ احمق . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٠). - مثل گوسفند سربریده ؛ چشمی گسیخته . (امثال و حکم و دهخدا ج ٣ ص ١٤٨٠).