گوشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) بخشهای نرم بدن جانوران به ویژه مهره داران که معمولاً زیر پوست قرا ر دارد این بخش از بدن جانوران حلال گوشت کاربُرد غذایی دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) بخشهای نرم بدن جانوران به ویژه مهره داران که معمولاً زیر پوست قرا ر دارد این بخش از بدن جانوران حلال گوشت کاربُرد غذایی دارد.
(گُ وِ) = گوش. گویش: ۱- (اِمص.) گفتن، گفتار. ۲- (اِ.) یکی از آوازهای شش گانهاست که قدما آن را تشخیص دادهاند، گواشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشت . [ گ َ وَ ] (اِ) نام یکی از شش آوازه ٔ موسیقی است که آن نوروز و مایه و سلمک وگوشت و شهناز و گردانیه باشد. (برهان ) : اگر خواننده حرف نغمه راندی گَوَشت از بینوایی گوشت خوردی . یحیی کاشی (از چراغ هدایت ).
گوشت . (اِ) لحم . ماده ای نرم و سرخ و گاه سفید که استخوانهای اندام آدمی و دیگر جانوران را پوشاند محتوی عروق و اعصاب و عامل جریان خون و به پوست بدن پوشیده شود. قسمت نرم محاط به پوست از آدمی و جانوران و پرندگان وماهیان، و بیشتر به مصرف تغذیه رسد. ماده ای نرم و سرخ که استخوان بدن را می پوشاند و پوشیده می شود از پوست بدن . ابوالخصیب . ابوکامل . (مهذب الاسماء). اَخاضِر. بَضیع. خَیْزَبة؛ گوشت پاره . عَرین، عَلاق ؛ گوشت پاره . عُلقة؛ گوشت پاره . قَطام . کَتال . کِدْنة. لَحْم . لَک ّ. لَکیک . (منتهی الارب ) : و جمله ٔ استخوانها و گوشت و پوست او ریزیده . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). درآمد یکی خاد چنگال تیز ربود از کَفَش گوشت و برد و گریز. خجسته (از لغت فرس چ اقبال ص ١٠٤). ابا همگنان تان بتر زآن کند به شهر اندرون گوشت ارزان کند. فردوسی . چو دستور باشد مرا گوشت و آب به راه آورم گر نسازی شتاب . فردوسی . گوشت همی سازند ازبهر تو از خس و خار و پله کاندر فلاست . ناصرخسرو. گوش باید که مهرّا شده باشد در وی زخمهایی که در او خیره بماند ابصار. بسحاق . - آبگوشت . رجوع به همین مدخل شود. - به گوشت ؛ فربه . فربی . باگوشت . گوشتدار. گوشتالو. - به گوشت تر ؛ فربه تر : و کسی که خواهد که طبیعتش نرم شود آن خورد [ از عنب ] که به گوشت تر بود. (الابنیه عن حقایق الادویه ). - گوشت تنش ریختن ؛ لاغر شدن . - گوشت روی گوشتش آمدن ؛ چاق و فربه شدن . - گوشتش گوشتش را خوردن ؛ سخت متأثر بودن از دیدن امری نامطلوب . - گوشت گرفتن ؛ فربه شدن . - گوشت مرده ؛ گوشت غانغرایاشده . (ناظم الاطباء). - گوشت و پوست کسی از نان کسی دیگر بودن ؛ در خانه ٔ او بزرگ شدن . از مال او ارتزاق کردن . - مثل گوشت پخته ؛ میوه ای که شاداب نباشد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٠). - مثل گوشت قربانی ؛ که هر جزء آن را کسی برد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٨٠). - مثل گوشت گاو ؛ کسی که زود رام نگردد، به دلیل تسلیم نشود، دیر فریب خورد، نصیحت نپذیرد. کنایه از چیزی که دیر پزد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٨١). - امثال : گوشت بر گاو ورزه نیکوتر . سنایی (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت بز هر قدر چرب باشد به چربی پیه نیست . (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت به دست گربه سپردن ، نظیر: دنبه را به گرگ سپردن .گوسفند را به گرگ سپردن . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت جوان لب طاقچه است ؛ هزالی (لاغری ) که پس از بیماری برای جوان پیدا شود زود به فربهی بدل گردد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت چون گنده شود او را نمک درمان بود چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند؟ ناصرخسرو (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت خر دندان سگ . (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت را از ناخن (استخوان ) نمی توان جدا کرد ؛ فرزند را از مادر، کسان و خویشان را از یکدیگر نتوان برید : وصل تو بی هجر توان دید، نی گوشت جدا کی شود از استخوان ؟ خاقانی (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت را باید از بغل گاو برید ؛ سود و بهره از مال فقیران بردن سزاوار نباشد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت را که خوردند استخوان به گردن نیاویزند . (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣١). گوشت سگ مردار به سگان اولی . قرةالعیون (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٢). گوشتش گوشتش را می خورد، گوشتم گوشتم را می خورد ؛ تحمل دیدار این کار زشت نمی توانست (نمی توانم ) کرد. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٢). گوشت گاو و زعفران ؛ در قدیم باریشه های گوشت خشک شده ٔ گاو عطاران در زعفران غش می کرده اند. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٢). گوشت و پوستش از تو، استخوانش از من ؛ وصیتی بود که پدران و مادران معلم و استاد را می کردند آنگاه که کودک خویش به دبستان می سپردند. (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٢). گوشت یکدیگر را بخورنداستخوانشان را پیش غریبه نمی اندازند (دور نمی اندازند)؛ اجنبی را به اسرار خوده راه ندهند. ◄ در میوه ها، آنچه غیر از پوست و هسته ٔ آن است . آنچه درون پوست میوه و محیط بر هسته و خوردن را به کار است . مغز. مزغ . لُب ّ. حشو : و تخم خربزه زداینده تر از گوشت او باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ شحم . پیه : گوشت انار؛ شحم الرمان . پیه انار. گوشت حنظل ؛ شحم الحنظل .
گوشت . [ گ َ وِ ] (اِ) نشخوار. ◄ نشخوارکننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
گوشت قرمز، گوشت سفید، راسته، فیله، سردست، ماهیچه، ران گوشت گوسفند، گوساله، گاو مرغ، ران، سینه، بال، پا احشا، امعاواحشا، آلایش، دل و قلوه، جگر کلهپاچه، بناگوش