گوشتمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشتمند. [ م َ ] (ص مرکب ) دارای گوشت . گوشتناک . ◄ سمین و گوشت دار. پرگوشت . ◄ ساخته شده از گوشت . (ناظم الاطباء). ◄ صاحب جسم حیوانی : و کلمه، گوشتمند شد و اندر ما حلول کرد و عظمت او را دیدیم . (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٦). زیرا روز خدا آشکارا شود و گوشتمندی بنگرد عظمت خدا. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٢). روح پاک (یعنی مسیح ) در شکم مریم بکر گوشتمند شد. (از کتاب حروفیین ). روح اﷲ سخن خدا که مسیح بود در صورت مریم درآمد و گوشتمند شد، یعنی به صورت بشر و آدم برآمد. (از کتاب حروفیین ).