گوشمال خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشمال خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ](مص مرکب ) سیاست دیدن . تنبیه شدن . مالیده شدن گوش . آزاردن و تنبیه شدن را و در فرمان آمدن : گر پند به گوش در نکردم از زخم تو گوشمال خوردم . نظامی . هرکه به گفتار نصیحت کنان گوش ندارد بخورد گوشمال . سعدی . سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ گوشمالت خورد باید چون رباب . سعدی . چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال . سعدی (گلستان ).