گوشه نشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشه نشین . [ ش َ / ش ِ ن ِ ] (نف مرکب ) بر کرانه نشین . که جای در کرانه کند. که بر طرف چیزی نشیند نه در میانه . کناره نشین . ◄ گوشه گیر و گوشه گزین . (آنندراج ). تنها و مجرد و خلوت نشین . (ناظم الاطباء). منزوی . معتزل . خانه نشین . عاکف : گوش به دریوزه ٔ انفاس دار گوشه نشینی دو سه را پاس دار. نظامی . وآن گوشه نشین گوش سفته چون گنج به گوشه ای نهفته . نظامی . من ز آن گره گوشه نشین نی دردکش نی میوه چین می ناب و شاهد نازنین ساقی محابا داشته . خاقانی . گوشه نشین باش که چوگان چرخ گوی ز پیش تو ربود ای غلام . عطار. آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کرد خرم آن روز که از خانه به صحرا آیی . سعدی . توانگران دخل مسکینان اند وذخیره ٔ گوشه نشینان . سعدی (گلستان ). چشم برکن به دوستان قرین گوش بر دشمنان گوشه نشین . اوحدی . به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی