گوشه گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِفا.) خلوت نشین، زاهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِفا.) خلوت نشین، زاهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشه گیر. [ ش َ / ش ِ ] (نف مرکب ) تنها و مجرد و خلوت نشین . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). منزوی . که گوشه گیرد. معتزل : گر هنرمند گوشه گیر بود کام دل از هنر کجا یابد. ابن یمین . سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند رخ از مهر سحرخیزان نگردانند اگر دانند. حافظ. روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرف سمنزارش همی گردد چمان ابرو. حافظ. عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید. حافظ. سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد. حافظ. ◄ زاهد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
منزوی، گوشهنشین، ایزوله، معتکف، تارک دنیا، درویش، ریاضتکش انزواطلب، مردمگریز بازنشسته محجبه، آفتاب مهتاب ندیده، محفوظ
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی