گوشوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوشوار. [ گوش ْ ] (اِ مرکب ) مرکب از: گوش + وار. به معنی آنچه گوش میبرد و حمل میکند و مراد زیوری است سیمینه یا زرینه و یا بلورینه یا از فلزات دیگر گاه مرصع و یا از جنس سنگهای قیمتی که در گوش آویزند. زیوری که در گوش آویزند و آن را به تازی قرط خوانند و ستاره و برق از تشبیهات او است . (آنندراج ). حلقه ٔ گوش . (ناظم الاطباء). گوشواره : به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و طوق و گوشوارا. رودکی . چون گل سرخ از میان پیلغوش یا چو زرین گوشوار از خوب گوش . رودکی . همه دین پذیر و همه هوشیار همه ازدر یاره و گوشوار. دقیقی . گهر کرد بسیار پیشش نثار ابا چتر و با پیل و با گوشوار. فردوسی . همه طوقداران با گوشوار سراپرده آراسته شاهوار. فردوسی . یکی طوق زرین زبرجدنگار چهل یاره و سی و شش گوشوار. فردوسی . هم از طوق و هم تخت و هم گوشوار همان تاج زرین زبرجدنگار. فردوسی . همان گوشوار سیاووش رد کزو یادگار است ما را خرد. فردوسی . که گر شاه بپذیرد این دین راست دو عالم به شادی و شاهی وراست همان تاج یابد همان گوشوار همه ساله با بوی و رنگ و نگار. فردوسی . تا گوش خوبرویان با گوشوار باشد تا جنگ و تا تعصب باذوالفقار باشد. منوچهری . این چو زرین چشم بر وی بسته سیمین چشم بند وآن چو سیمین گوش، اندر گوش زرین گوشوار. منوچهری . چو پیریت سیمین کند گوشوار از آن پس تو جز گوش رفتن مدار. اسدی . ابا هر یکی افسر شاهوار هم از گونه گون طوق با گوشوار. اسدی . گاهی عروس وار به پیش آید با گوشوار و یاره و با افسر. ناصرخسرو. بیچاره مشک بید شده عریان با گوشوار و قرطه ٔ دیبا شد. ناصرخسرو. بی زیب و زینت است هر آن گوش و گردنی کو نیست زیر طوق من و گوشوار من . ناصرخسرو. گرچه پیوسته ست بس دور است جان از کالبد گرچه نزدیک است بس دور است گوش از گوشوار. سنایی . گفتم رسد به گوش تو پندم چو گوشوار آری رسد ولیکن چون حلقه بر در است . سیدحسن غزنوی . مرد کشد رنج آز از جهت آرزو طفل برد درد گوش از قبل گوشوار. خاقانی . بودم بطبع سنقر حلقه بگوش او اکنون ز شکر گوش مرا گوشوار کرد. خاقانی . در گوش گوشوار سمعنا کند عراق بر دوش طیلسان اطعنا برافکند. خاقانی . اگر چه گوشوارت نغز و زیباست از آن زیباترست و نغزتر گوش . ظهیر. پیش مؤمن کی بود این قصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار. مولوی . انگشت خوبروی و بناگوش دلفریب بی گوشوار و خاتم فیروزه شاهد است . سعدی (گلستان ). - گوشوار بودن سخن ؛ چون گوشوار در گوش جای گرفتن گفتار : همان پند تو یادگار منست سخنهای تو گوشوار منست . فردوسی . - گوشوار فلک ؛ ماه نو. (آنندراج ) : دیدم اندر سواد طره ٔ شب گوشوار فلک ز گوشه ٔ بام . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ١ ص ٣١٥). ◄ زیوری گوش پرندگان را : سگ و یوز و بارش ده و دوهزار که با زنگ و زرّند و با گوشوار. فردوسی . ◄ علامتی بندگی را : بگفتند با نامور شهریار که ما بندگانیم با گوشوار. فردوسی . اگر شد فریدون چنین شهریار نه ما بندگانیم با گوشوار. فردوسی . مرا هست پیوسته بیش از هزار پرستندگانند با گوشوار. فردوسی . - ازگوشوار کسی چیزی آویختن ؛ فرمان دادن به کسی .فراگوش او سخن گفتن . دستوری وی را دادن : نشستم کنون تا چه فرمان دهی چه آویزی از گوشوار رهی . فردوسی . - گوشوار کردن ؛ گوشوار به گوش بستن . مجازاً پذیرفتن، به کار بستن : هر بنده ای که خاتم دولت به نام اوست در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد. سعدی . رجوع به گوشواره شود. - امثال : گرچه پیوسته است بس دور است جان از کالبد گرچه نزدیک است بس دور است گوش ازگوشوار. سنایی (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٢٨٦). گوش عزیز است گوشوارش هم عزیز است . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٣). مر خران را هیچ دیدی گوشوار گوش و هوش خر چه باشد سبزه زار.