گول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)۱ - حوض. استخر، تالاب.<BR>۲- دریاچه.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - (ص.)ابله، نادان. ۲- (اِ.) مکر، فریب. ۳- دلق.
(اِ.)۱ - حوض. استخر، تالاب. ۲- دریاچه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گول . (اِخ ) دهی است از دهستان چالدران بخش سیه چشمه شهرستان ماکو. در ٢٢٠٠٠گزی شمال باختری سیه چشمه و ٥٥٠٠گزی باختر شوسه ٔ سیه چشمه به کلیسا کندی . کوهستانی و هوای آن سردسیر و سالم است . و ١٩٣ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
گول . (ص ) أبله . نادان . (برهان قاطع) (سراج اللغات )(فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ). احمق . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ شعوری ). آنکه او را زود فریب توان داد. کودن .کانا. پَپِه . پَخمه . چُلمَن . خُل . چِل . آب دندان . (یادداشت مؤلف ). اَبِک . اَخرَق . اَخلَف . اَدعَب . اَرعَب . اَرعَل . اَعشَر. اَعفَت . اَلفَت . اَنوَک . اَورَه . بائک . تِلِقّاعَة. جَخ ّ. جِنعاظ. جِنعَظ. جَلَنفَع. حائن . خالِف . خالِفَة. خَباجاء. خَبِج . خَرِق . خَطِل . خَلِط. خَولَع. خُنفُع. خَوقاء. دائق . داحِق . داعِکَه . دانِق . دُرَینَة. دُعبوب . دُعبوس . دَعثَر. رِجرِجَة. رَدیغ. رَطی . رَفِل . رَقیع. رَهدَل . رُهدُل .رِهدِل . زَبون . ضاجِع. ضَبیس . ضَبَغطی . ضَبَغطَری . ضَعیف . طُرقَة. طُغامَة. طِمُل . طَنَخَة. عَباماء. عَتاهَة. عَثول . عَجاج . عَدیم . عَفِک . عَفکَل . عَفَلَّط. عفلیط. عَنکَد. غَبین . غَبی . (منتهی الارب ). غافِل (نصاب الصبیان ). (منتهی الارب ). غِر. غِرَّة. غَریر. غُمُر. غُمر. غَنثَر. غُنثُر. کَنتَح . کَنثَح . لِباج . لُطَخَه . لَغب . لَغوب . لَفیک . لُقّاعَة. لَطّیخ . مَأج . مارِغ . مُضّاغَة. مَضجوع . مَطّاخ . مُغَمَّر. مَفَج . مَنطَبَة. مِرّیخ . نُغبُق . نُغنُع. وَجب . وَغبَة. (منتهی الارب ). وَغد. (المنجد). وَغم . (منتهی الارب ). وَقب . یَهفوف . هُبَکَة. هِبَنَّق . هِبَنَّک . هُجاءَة. هِجرَع . هِجع. هِجعَة. هِرج . هَرِش . هِرز. هِطل . هُکعَة. اَهفاء. هِلبَوث . (منتهی الارب ) : آن توئی کور و توئی لوچ و توئی کوچ و بلوچ آن توئی گول و توئی دول و توئی پایت لنگ . خطیری (از لغت فرس ). از قاضی احمد به ادب کردن آن گول نوبت به دگر ماند و دگر ماند و دگر ماند. سوزنی . غوره ها را که بیارائید غول پخته پندارد کسی که هست گول . مولوی . آن زنی میخواست تا با مول خود جمع گردد پیش شوی گول خود. مولوی . گوئی که بفهم از من آن را که توان فهمید بر گول چنین خود را نادان نتوان کردن . حیاتی گیلانی (از بهار عجم ). احمق مائق ؛ گول بیهوش .(منتهی الارب ). اَخرَق ؛ گول و نادان در کار. اَرعَن ؛مرد گول زود سخن فروهشته گوش . اِستِغباء؛ گول شمردن کسی را. اِستِعاش ؛ گول شمردن کسی را. اَضوَط؛ مرد گول و خرد زنخ و کژ زنخ . اءَعثی ̍؛ مرد گول گرانجان . اِهفاء؛ مرد گول بی خرد. اَولَق ؛ مرد گول . خَجّاجَه ؛ مرد گول نادان . خَضاض ؛ مرد گول . خُبتُل ؛ مرد گول و شتاب زده که اقدام کند بر مکروه مردم . خَلباء؛ زن گول . خَلبَن ؛ زن گول . دائق، مائق ؛ سخت گول . داق، دَوق، دَواقِة، دَوَی ؛ مرد گول و ملازم جای خود. ظَیاءَة؛ مردگول . عُسقُد؛ گول . عَنفَک ؛ گول از مرد و زن . غَثیثَة؛ گول بی خیر. فَدِش ؛ مرد گول و نادان در کار. قَشَع؛ گول بدان جهت که عقل او از وی واشده و دور و پراکنده گردید. لُعبَة؛ گول بی خرد که بدان فسوس کنند و بازی بازند. مُجَع؛ گول که چون نشیند برنخیزد. مِعزال ؛مرد سست و گول . هُنَّباء؛ زن گول و نادان که در کار زیرکی و استادی کردن نتواند. هَبَنَّق . گول کوتاه بالا.هبنک، هَوف ؛ مرد تهی بی خیر و گول و بددل . هَوک ؛ گول با اندکی زیرکی . (منتهی الارب ). ◄ لوچ . (لغت فرس اسدی ) : همه کر و همه کور و همه شل و همه گول . قریعالدهر (از لغت فرس ). ◄ سرگردان و گم شده : دل مخوان ای پسر که دول بود آنکه در چاه خلق گول بود. اوحدی . ◄ (اِ) جغد. (فرهنگ سروری ). و آن پرنده ای است منحوس که در ویرانه ها و خرابه ها به سر برد و بیشتر شبها پرواز کند. (برهان قاطع). بوم . کوف . یوف . جغد. بیقوچ . بیقوش . ◄ بازی . ◄ فریب . (بهار عجم ). مکر و فریب . (برهان قاطع). مؤلف انجمن آرا نویسد: در اصل به این معنی نیامده ولی شهرت یافته .
گول . (ترکی، اِ) آبگیری که اندک آب در آن استاده باشد. (برهان قاطع). جایی بود که آب تنگ ایستاده بود. (لغت فرس ). آبگیر. (فرهنگ شعوری ). به معنی حوض و استخر در ترکی . (کاشغری ج ٣ص ٩٨). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ دکتر معین ). در ترکی به معنی تالاب کوچک . (غیاث اللغات ). رجوع به کول شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ابله، ابله، احمق، پخمه، کمعقل، کمهوش، کندفهم، نادان، وغب بامبول، ترفند، حقه، خدعه، غبن، فریب، فند، کلک، نیرنگ