گوله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوله . [ گ َ وَ ل ِ ] (اِخ ) یا گولق . دهی است از دهستان نازلو بخش حومه شهرستان ارومیه . واقع در ٧هزارگزی شمال ارومیه و ١٥٠٠گزی خاور شوسه ٔ ارومیه به سلماس . جلگه و هوای آن معتدل و سکنه ٔ آن ٢٠٠ تن است . آب آن از قنات و نازلوچای تأمین میگردد. محصول آنجا غلات، کشمش، توتون، چغندر و حبوبات است و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جوراب بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
گوله . [ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گورک سردشت شهرستان مهاباد. واقع در ١٨٠٠٠گزی شمال خاوری سردشت و ٩هزارگزی خاور شوسه ٔ سردشت به مهاباد. کوهستانی و جنگلی و هوای آن معتدل است و سالم و سکنه ٔ آن ٢١٨ تن است . آب آن از رودخانه سردشت تأمین میگردد. محصول آن غلات، توتون و حبوبات است . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
گوله . [ ل َ / ل ِ گول ْ ل َ / ل ِ ] (اِ) مخفف گلوله است . (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری ). در تداول عامه مطلق گلوله است در تمام معانی آن چون : گوله آتش . گوله برف . گوله تفنگ . گوله ریسمان . گوله قند. گوله نبات . گوله نخ . گوله یخ . ◄ گلوله خواه کوچک باشد از برای بازی کردن و خواه بزرگ باشد از برای توپ و منجنیق . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). پاره ای فلزگردکرده که در سلاحهای گرم به کار برند : ز سنگ منجنیق و گوله ٔ رعد که کوه از پا فتاد از صدمت آن . شهاب الدین (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ نظام ). ◄ خشخاش . ◄ انبار حبوبات و نمک و مانند آن و این کلمه از هندی گرفته شده است . ◄ غوزه ٔ پنبه . ◄ پیله ٔ کرم ابریشم . (ناظم الاطباء). ◄ کوزه ٔ آب خوری . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (رشیدی ) (فرهنگ شعوری ) (ناظم الاطباء). اهالی دیلمان وگیلان به کوزه ای گویند سفالین و دهان گشاد که آب یا روغن در آن ریزند. (فرهنگ گیلکی منوچهر ستوده ). گوشنه . (در تداول مردم قزوین ) : شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب از لوله رود در گوله ها. مولوی . ◄ خارپشت . (ناظم الاطباء).