گومه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گومه . [ م َ / م ِ ] (اِ) کومه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به واو مجهول خانه ای را گویند که از نی و چوپ و علف سازند. (برهان قاطع). صحیح کلمه کومه است . رجوع به کومه شود. ◄ رنگ و آن را گونه گویند. (فرهنگ جهانگیری ). ظاهراً مصحف گونه است .
گومه . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوباتو بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج . واقع در ٣٦٠٠٠ گزی شمال باختر دیواندره و ٨٠٠٠ گزی شمال راه شوسه ٔ دیواندره به سقز. کوهستانی و سردسیر است . ٣٦٠ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و چشمه و محصول آن غلات، حبوبات، و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
گومه . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان ولایت بخش حومه وارداک شهرستان مشهد. واقع در ٣٠هزارگزی شمال باختری مشهد کنار کشف رود. جلگه و هوای آن معتدل و سکنه ٔ آن ١٨١ تن است . آب آن از رودخانه تأمین میگردد. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).