گونه گونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گونه گونه . [ن َ / ن ِ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) رنگارنگ . (انجمن آرای ناصری ذیل ماده ٔ گون ). گوناگون . لونالون . ملون به الوان . از هر لون . از هر رنگ . رنگهای مختلف : ز هر گونه گونه درخشان درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش . فردوسی . ◄ اقسام مختلف . (ناظم الاطباء). متنوع . متعدد. بسیار. از هر نوع . از هر شکل . جور به جور. جوراجور. از هر دست و از هر صنف : ز بس گونه گونه سنان و درفش سپرهای زرین و زرینه کفش . فردوسی . هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش . فردوسی . گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور همی نماید زیر نگینه ٔ لبلاب . لبیبی . و مرغزار پرمیوه ما بودی، از تو میوه گونه گونه یافتیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٨). شخص امیر ماضی ... را در پیش دل و چشم نهد و در نعمتها و نواختهای گونه گونه و جاه و نهاد وی نگرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٣). بار خدایا بسی عذاب کشیدی انده و تیمار گونه گونه بدیدی . قطران . نشانه کردم خود را به گونه گونه گناه نشانه ٔچه که برجاست تیر خذلانم . سوزنی . هریکی گونه گونه از رنگی بوی هر گل رسیده فرسنگی . نظامی . از این در گونه گونه دُرهمی سفت سخن چندان که میدانست میگفت . نظامی . گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی . مولوی . گونه گونه خوردنیها صدهزار جمله یک چیز است اندر اعتبار. مولوی . به رنگ رنگ ریاحین و گونه گونه نبات به غور و نجد زمین فانظروا الی الاَّثار. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٩). ◄ (اِ مرکب ) اطوار مختلف . اشکال مختلف . هیأتهای مختلف . حالات مختلف : تا دگر روز در جهان آید پس بگردد به گونه گونه جهان . سعدی .