گوهرآگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرآگین . [ گ َ / گُو هََ ] (ص مرکب )گوهرنشان . هرچیز که در آن جواهر نشانده باشند. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). مرصع به گوهر. پر از گوهر. آراسته به گوهر : چو پخته شود تلخ شیرین شود به دانش سخن گوهرآگین شود. ابوشکور. همان طشت زرین و سیمین بدی چو زرین بدی گوهرآگین بدی . فردوسی . رکابش دو زرین دوسیمین بدی همان هریکی گوهرآگین بدی . فردوسی . که او را به مشکوی زرین برند سوی خانه ٔ گوهرآگین برند. فردوسی . همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهرآگین را ثنای میرعالم یوسف بن ناصرالدین را. فرخی . ده غلام و ده کنیز ترک ... و بر اسبانی سوار بودند که زین های گوهرآگین داشتند. (تاریخ سیستان ). زده بر میان گوهرآگین کمر درآورده پولاد هندی به سر. نظامی . بر اورنگ زر شد شه تاجور زده بر میان گوهرآگین کمر. نظامی . نهاده گوهرآگین حلقه در گوش فکنده حلقه های زلف بر دوش . نظامی . لعلش چو عقیق گوهرآگین زلفش چو کمند تاب داده . سعدی . ◄ کنایه از مردم شجاع و دلاور و پهلوان باشد. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (بهارعجم ) (شعوری ).