گوهربار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهربار. [ گ َ / گُو هََ ] (نف مرکب ) بارنده ٔ گوهر. نثارکننده ٔ گوهر : و آتش او گلی است گوهربار در برابر گل است و در بر خار. نظامی . ◄ بخشنده ٔ گوهر. (از بهار عجم ) (آنندراج ). که کنایه از جوانمرد باشد. (بهار عجم ). بخشنده ٔ گوهر و در اینجا سخن به گوهر تشبیه شده است : کلک گوهربار تو پرگوهرم کرده ست طبع لفظ شکربار تو پرشکرم کرده ست کام . معزی . جود و عدلش هر دو نعمت ساز و محنت سوز باد دست و تیغش هر دو گوهربار و گوهردار باد. امیرمعزی (از بهار عجم ). ◄ کنایه از ابر نیز هست : گاه گوهرپاش گردد گاه گوهرگون شود گاه گوهربار گردد گاه گوهرخر شود. فرخی . ◄ کنایه از اشک ریزنده . گریان . اشکبار : به شب تا روز گوهربار بودی به روزش سنگ سفتن کار بودی . نظامی . ◄ کنایه از واعظ و ناصح . (بهار عجم ) (آنندراج ).