گوهرخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرخر. [ گ َ/ گُو هََ خ َ ] (نف مرکب ) خریدار گوهر : گهرخریدند او را به شهرها چندان که سیر گشت ز گوهرفروش، گوهرخر. فرخی . گاه گوهرپاش گردد گاه گوهرگون شود گاه گوهربار گردد گاه گوهرخر شود. فرخی . ◄ مجازاً سخن شناس . شعرشناس . نوازنده ٔ شاعر: جهانی به گوهر برانباشتم که چون شاه گوهرخری داشتم . نظامی .