گوهرزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرزای . [ گ َ / گُو هََ ] (نف مرکب ) آنکه گوهر زاید. گوهرزاینده . گوهرخیز. که گوهر برآورد : نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز که ابر مشک فشانی و بحر گوهرزای . سعدی . مطلع برج سعادت فلک اختر سعد بحر دردانه ٔ شاهی صدف گوهرزای . سعدی . ◄ کنایه از بخشنده و کریم باشد. ◄ گوهرفروش باشد و آن را جوهری نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). ◄ کنایه از هنرمند و فصیح و صاحب طبع باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری ). ◄ کنایه از عاقل و کامل باشد. (فرهنگ شعوری ) (فرهنگ جهانگیری ). ◄ بزرگ زاده و اصیل . چه گوهر به معنی اصل و نژاد هم آمده است . (برهان قاطع) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ کنایه از نیکوکار و عادل . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). دادگر. دادگستر. (فرهنگ شعوری ) (فرهنگ جهانگیری ). ◄ چیزی بود که از گوهر ساخته باشند. (فرهنگ جهانگیری ).