گوهرشناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرشناس . [ گ َ / گُو هََ ش ِ ] (نف مرکب ) شناسنده ٔ گوهر. شناسنده ٔ جواهر. جوهری . گوهری : ببردند نزدیک گوهرشناس پذیرفت از اندازه بیرون سپاس . فردوسی . گهرگرچه افتد به کف بی سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس . اسدی . گر نخواهی که بر تو خندد خر پیش گوهرشناس بر گوهر. سنائی . حریرت چرا گشت بر تن پلاس چه داری شبه پیش گوهرشناس . نظامی . مرا مشتری هست گوهرشناس همان گوهر افشاندن بی قیاس . نظامی . صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز. سعدی . - گوهرناشناس ؛ مقابل گوهرشناس : آه آه از دست صرافان گوهرناشناس . حافظ. ◄ کنایه از صرّاف سخن و سخن شناس : بزرگوارا گوهرشناس اهل سخن توئی برِ تو سزد عرضه دادن گوهر. سوزنی .