گوی انگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوی انگل . [ اَ گ َ ] (اِ مرکب ) گوی انگله . حلقه ای که تکمه ٔ پیراهن در آن اندازند تا بسته شود. (از بهار عجم ) : دست زوار و حلقه ٔ در تو هر دو با یکدیگر چو گوی انگل . کمال اسماعیل . شوخیش چون کند آشفته به چوگان دو دست برباید ز گریبان قمر گوی انگل . طالب آملی (از بهار عجم ). رجوع به گوانگل و گوانگله و گوی انگله شود.