گوی بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ دَ) (مص ل.) پیش افتادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ دَ) (مص ل.) پیش افتادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوی بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) حمل کردن گوی از جایی به جای دیگر. منتقل ساختن گوی . ◄ کنایه از زیادتی کردن و فایق آمدن است . (برهان قاطع) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ). پیشی گرفتن . - گوی از کسی بردن و گوی بردن از کسی ؛ پیشی گرفتن ومقدم شدن به دلیری یا علم یا صفت بر دیگری : نریمان که گوی از دلیران ببرد به فرمان شاه آفریدون گرد. فردوسی . چو کودک به زخم اندر آورد روی فزونی ز هر کس همی برد گوی . فردوسی . ز شاهان گوی برده وقت بخشش ز شیران دست برده گاه پیکار. فرخی . ببرد ازهمه گوی پیغمبری که با او کسی را نبد برتری . اسدی . درآ ای حجّت زیبا سخن گوی که بردی از خلایق در سخن گوی . ناصرخسرو (دیوان ص ٥٢٢). گویی پسرم گوی هنر برد ز اقران بر سبلت اقران وی ار برد و اگر ماند. سوزنی . میدان سخن نونو هر بار یکی دارد من گوی بسی بردم این بار که من دارم . خاقانی . چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد. نظامی . در سلاح و سواری و تک و تاز گوی برد از سپهر چوگان باز. نظامی . هرکه علم بر سر این راه برد گوی ز خورشید وتک از ماه برد. نظامی . دین به تزویر خویش کرد سیه رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد. عطار. در فضولی میکنی دیوان سیاه گوی بردی گر زبان داری نگاه . عطار. گوی آن کس می برددر راه عشق گرچه گویی بی سرو بی پا بود. عطار. اندر آمد مادر آن طفل خرد اندر آتش گوی دولت را ببرد. مولوی . بچندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانم نمی افتد چنین گوی زنخدانی . سعدی . ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز به خوبرویی و سعدی به خوب گفتاری . سعدی . گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی . حافظ. میبرد گوی سعادت از میان رهروان هرکه از سر پای میسازد به جست و جوی دوست . صائب (از بهار عجم ).