گویا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گویا. (اِ) نام آهنگی است . رجوع به کلمه ٔ آهنگ شود.
گویا. (نف ) مرکب از گوی (گفتن ) + الف پسوند فاعلی . گوینده . که سخن گفتن تواند. مقابل گنگ و اخرس که ناگویا است . سخن گوینده . ناطق . دارای قوه ٔ نطق . (از برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از بهار عجم ) (از ناظم الاطباء) : بر هرسخن باز گویا شود چنان کاب دریا به دریا شود. ابوشکور. بیاید یکی مرد گویا ز چین که چون او مصور نبیند زمین . فردوسی . به پیوست گویا پراکنده را بسفت این چنین درّ آکنده را. فردوسی . چو بشنید کودک ز نوشین روان سرش پرسخن گشت و گویا زبان . فردوسی . زبان گردان گویا شود به دار و به گیر دل دلیران مایل شود به جور و ستم . فرخی . هر تنی زیر بار منت اوست هر زبانی به شکر او گویاست . فرخی . این یکی گویا چرا شد نارسیده چون مسیح و آن دگر بی شوی چون مریم چرا برداشت بار. منوچهری . هرآنکه نکورای و دانا بود نه زیبا بود گرنه گویا بود. اسدی . ز خاک آن هنر هم تو پیداکنی کز آن جان گویا و بینا کنی . اسدی . قولی به قلم گوید گویا به کتابت قولی به زبان گوید مشروح و مفسر. ناصرخسرو. چون دو گوا گذشت بر این دعوی آنگاه راستگوی بود گویا. ناصرخسرو. چرخ میگوید به گشتنها که من می بگذرم جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی . ناصرخسرو. شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید گرد از هزار بلبل گویا برآورم . خاقانی . مصطفی حاضر و حسان عجم مدح سرای پیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند. خاقانی . ساختی کاخ سلیمان جای بانوی سبا پس به دست مرغ گویا دادی احسنت ای ملک . خاقانی . نه گویای زبان از بی زبانی نه جویای طعام از ناتوانی . نظامی . چه عذر آری تو ای خاکی تر از خاک که گویایی در این خط خطرناک . نظامی . گویا به زبان حال کز من نتوان طلبید نانهاده . کمال الدین اسماعیل . شمایلی که در اوصاف حسن و ترکیبش مجال نطق نباشد زبان گویا را. سعدی . بهایم خموشند و گویا بشر پراکنده گوی از بهایم بتر. سعدی . الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار. حافظ. دَمث ؛ مرد نیک گویا. (منتهی الارب ). این کلمه با کلمه ای دیگر ترکیب شود و معانی خاص دهد اکنون برخی از آن ترکیبات را ذکر میکنیم : - آدم گویا ؛ ناطق . دارای قوه ٔ نطق . سخنگو. - بلبل گویا ؛ قول سرا. سراینده . - چشم گویا ؛ حالت خاصی در چشم که گوئی سخن گوید. - جانور گویا ؛ آدمی . - زبان گویا ؛ فصیح ؛ زبان گشاده . ◄ که گنگ نیست . که اخرس نیست . - طوطی گویا ؛ که سخن گفتن تواند. - گوهر گویا ؛ مجازاً به معنی معشوق آید. (انجمن آرا) (آنندراج ) : گوهر گویا کزو شد دیده پرگوهر مرا کرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا. امیرمعزی (از آنندراج ). - مرد گویا ؛ سخنور. - مرغ گویا ؛ مرغ که سخن گفتن تواند. - نظر گویا ؛ مانند چشم گویا. صاحب آنندراج آرد: گویا مجازاً بر نظر اطلاق گردد. و شعر ذیل از صائب به شاهد دارد : مردمک بحر خموشی است نظربازان را در حریمی که نباشد نظر گویایی . صائب . ◄ (ق )مخفف گوئیا. گوییا. به معنی ظاهراً و غالباً. (برهان قاطع). مرکب از گوی (امر از گفتن ) به اضافه ٔ الف تردید به معنی شاید و یحتمل : گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است . محتشم . رجوع به گفتن و گوییا شود.
گویا. (اِخ ) (میرزا محمد) از اهل بوانات شیراز است وی و برادرش از خاصان میرزا ملک مشرفی بوده اند و با او به هندوستان مسافرت کردند و در همان جا درگذشت . (الذریعة ج ٩ ص ٩٣٧) (تذکره ٔ ناصری ص ٤٠١).