گویا/vâže/ذخیره واژهاشتراکهمهفرهنگ فارسی معینفرهنگ فارسی معین(ص فا.) گوینده، سخن گو.(ق.) واژهای که برای ظن و احتمال به کار رود. مثل: گویا او ایرانی است.مترادفها و واژههای مرتبطسخنگو، قایل، ناطقروشن، شیوا، صریح، واضحانگار، ظاهراً، گوئیا، گویی، مثلاینکه، محتملاًواژه قبلی: گوی در افکندنواژه بعدی: گویر