گیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیر کردن . [ ک َدَ ] (مص مرکب ) در تداول عامه، به مانعی برخورد کردن . به سبب مانعی از حرکت بازایستادن . حرکت چیزی به سبب اصطکاک یا برخورد با مانعی کند و یا متوقف شدن . - گیر کردن چیزی در جایی ؛ فروماندن وبیرون نیامدن چیزی در جائی، همچون گیر کردن لقمه درگلو، گیر کردن سنگ در آبراهه . مثال : ته دیگ در گلوی حاجب الدوله گیر کرد و مرد. - گیر کردن کار نزد کسی ؛ حل مشکل و انجام گرفتن آن به دست آن کس افتادن : کارم نزد فلان کس گیر کرده وانجام یافتن آن به دست او است . موکول به اقدام او است . ◄ دچار مشکلی شدن . در مخمصه ای گیر کردن . (یادداشت مؤلف ). عامه گویند: عجب گیر کردم . ◄ بند شدن . اتصال و پیوستگی یافتن . به مانع تصادم کردن . - گیر کردن ناخن ؛ کنایه از بند شدن ناخن به چیزی یا جایی . (از آنندراج ) (بهار عجم ) (ناظم الاطباء) : هیچ جا ناخن من گیر نکرده ست چو گل مگر از دست تو در سینه ٔ من گیر کند. طغرا (از بهار عجم ). ◄ بمجاز، عاشق و دلباخته شدن .(یادداشت مؤلف ). - گلو پیش کسی گیر کردن ؛ خواستار و فریفته و شیفته ٔ آن کس شدن : حاجب الدوله گلویش پیش فلان گیر کرده ؛ طالب و خواستار او است . - گیر کردن سگ ؛ سخت پارس کردن او. سخت عوعو کردن سگ (در تداول مردم قزوین ).