گیرانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیرانده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) مقیدشده . اسیر گرفتار و به پای حساب آمده و قیدشده تا از او تحصیل زر کنند. (بهار عجم ) (آنندراج ). کسی که او را به اجبار جلب کنند تا مالیات بپردازد : زان پیش که یک خطا ببیند از ما ما را به دو دیو راهزن گیرانده . ملاطغرا (از آنندراج ). ◄ پیوندساخته . ملحق کرده . جزو متصرفی خویش قرار داده : شاهی که زمین را به زمن گیرانده دنباله ٔ چین را به ختن گیرانده . ملاطغرا (از آنندراج ). ◄ فروزان ساخته . افروخته . مشتعل گردانیده : هیزم یا زغال را گیرانده است ؛ افروخته و مشتعل ساخته است .