گیرنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیرنده . [ رَ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از گرفتن .اخذکننده و دریافت کننده . (ناظم الاطباء). ستاننده . - خون گیرنده ؛ که خونریز را به کیفر کشاند. که انتقام مقتول را از قاتل بستاند : گر بود دست من از دامن قاتل کوتاه خون گیرنده ٔ من دست درازی دارد. صائب . ◄ عامل ومحصل و مستخرج مالیات . اخذکننده ٔ مالیات و خراج و جز آن : شمعشد در درد حسنت پای بست شمعدان شرط باشد کنده بر پا عامل گیرنده را. اشرف (از چراغ هدایت ). چراغ هدایت در معنی این کلمه گوید: بمعنی قید شده تا زر از او بتحصیل کنند و در بعضی از جاها به معنی به زور کسی را قید کردن برای گرفتن زر باشد. ◄ گزنده . قاپنده . که بگزد. (سگ ) جارح . جارحه . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ شکارگیر. شکاری . (یادداشت به خط مؤلف ). - گیرنده مرغ ؛ مرغ شکاری . مرغ گیرنده : دلم گشت از این مرغ گیرنده تنگ که مرغان چو نخجیر بود او پلنگ . فردوسی . - گیرنده باز ؛ باز شکاری : به روزی که رای شکار آیدت چو گیرنده بازان به کار آیدت . فردوسی . ◄ گزنده . گَس : هم زاک وهم مازو را مژه ٔ تند و گیرنده است . (جامع الحکمتین ص ١٦٩). ◄ چسبناک . چسبنده : از گل تیره سراپایش گیرنده چو قیر وز درختان گشن چون شب تاریک سیاه . فرخی . و این خشاب (چهارچوبی عظیم بر هیأت منجنیق در خلیج فارس برای راهنمایی کشتیها) را بعضی گویند که بازرگانی بزرگ ساخته است و بعضی گفتند که پادشاهی ساخته است و غرض از آن دو چیز بوده است یکی در آن حدود که آن است (خشاب ) خاکی گیرنده است و دریا تنک چنانکه اگر کشتی بزرگ به آنجا رسد بر زمین نشیند و کس نتواند خلاص کردن ... (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ ٣ دبیرسیاقی ص ١٦٢). ◄ برآینده . مستجاب شونده . نفرین یا دعا که مستجاب شود. (از یادداشت مؤلف ). ◄ که روشن تواند شد. که افروخته تواند شد. ◄ که تواند افروخت . (یادداشت به خط مؤلف ). که فروزان تواند ساخت . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ جذب کننده . جاذب . که جذب کند بیننده یا شنونده را چون : چشمی گیرنده یا آوازی گیرنده . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ ممسک و بخیل . (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ در اصطلاح ستاره شناسان کاسف را گویند چنانکه قمر، کاسف شمس باشد : گیرنده ٔ او [ آفتاب ] قمر است . (التفهیم بیرونی ص ٢١٧). ◄ (اِ) دستگاه گیرنده ٔ تلگراف . آن آلت رادیو که گیرد، مقابل دستگاه دهنده و فرستنده . (یادداشت به خط مؤلف ).