یارک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یارک . [ رَ ] (اِخ ) از طبیب زادگان بلده ٔ قزوین و در هرات ساکن بوده و گویند به کرم و حسن خلق موصوف آن دیار بوده است . این چند بیت از او انتخاب شد: سگش از راه وفا از پی ما می آید سگ اوئیم که ازراه وفا می آید. # چو عندلیب برد گل به آشیانه ٔ خویش به دست خویش زند آتشی به خانه ٔ خویش . چه کوتاه است شبهای وصال دلبران یارب خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیفزاید. (آتشکده ص ٢٢٩). و در مجمع الخواص نیز آمده است : یارک قزوینی شخصی است درویش وافتاده و اوقات خود را به شاعری می گذراند. این مطلع ازوست : پریشان خاطرم از کاکل و زلف پریشانش . که آن سر می کند در گوش و این سر در گریبانش . (مجمع الخواص ٢٥٢).
یارک . [ رَ ] (اِ مصغر) مصغر «یار». و«ک » هم تحبیب را رساند و هم تصغیر را : رفتند بجمله یارکانت ببسیج تو راه را هلا هین . ناصرخسرو. آزرومندتر از شراب وصل نازکان و سودمندتر از رضاب لعل یارکان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٢). یارکی یافته ای درخور خویش جهد آن کن که نکو داری یار. ؟
یارک . [ رَ ] (اِ) بچه دان را گویند عموماً و به عربی مشیمه خوانند. (برهان ). ◄ پوستی نازک که بر سر و روی بچه شتر پیچیده است و آن را به عربی سلامی گویند خصوصاً. (برهان ) (آنندراج ). بچه دان و آن را به تازی مشیمه خوانند. (جهانگیری ) (رشیدی ). یاره . سلی . پوست زاید که بروی بچه ٔ نوزاد آدمی و شتر بچه درکشیده . (از قاموس ) (از صراح ). پوست برکشیده بروی جنین . سلا. فق ء. فقأه . فاقیاء. هلابه . غسالة السلی . ارخاء؛ فروهشته گردیدن یارک ناقه . ارخت الناقه ؛ فروهشته شد یارک آن . استرخاء؛ فروهشته شدن یارک ناقه . استرخت الناقه ؛ فروهشته گردیدن یارک آن . (منتهی الارب ). ◄ نوعی از خوانندگی باشد که غلچهای بدخشان یعنی رندان و اوباشان آنجا کنند. (برهان ). نوعی از خوانندکی اهل بدخشان . (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از گویندگی که غلچهای بدخشان کنند. (رشیدی ) (جهانگیری ).