یاسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ تر - مغ. ] (اِ.) نک یاسا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) [ تر - مغ. ] (اِ.) نک یاسا.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
یاسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) مخفف یاسمن و یاسمین . نام زنی از کردان . - امثال : پا پای خر دست دست یاسه . (امثال و حکم ج ١ ص ٤٩٤).
یاسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) ایاسه . خواهش و آرزو. (یسنا ص ١٢٥). خواهش و آرزو و به عربی تمنی گویند. (برهان ). آرزو. (غیاث ). تاسه (در تداول مردم قزوین ). آرزو را گویند و آن را ایاسه نیز خوانند : مدتهاست تا ما را به تو یاسه و آرزومندی است . (ابوالفتوح رازی ). گفت [ ثوبان ] یا رسول اﷲ مرا هیچ رنج نبود الا یاسه ٔ دیدار تو. (ابوالفتوح رازی ج ٢ ص ٥). دوستان و رفیقان را وداع کرده به یاسه ٔ من به من آمده اند. (ابوالفتوح رازی ). آه : شوقاً الی رؤیتهم ؛ای یاسه به دیدار ایشان . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). برخصت دام منصب ساخته احکام شرعی را مقدم کرده بر اخبار قرآن یاسه ٔ جان را. پوربهای جامی (از جهانگیری ).
یاسه . [ س َ / س ِ ] (مغولی، اِ) یاسا. راه و رسم و قاعده و قانون . (برهان ). حکم و قانون و سیاست . (غیاث ). رسم و قاعده : آن اسیران را بجز دوری نبود دیدن فرعون دستوری نبود. که فتادندی بره در پیش او بهر آن یاسه بخفتندی برو. مولوی . یاسه آن به که نبیند هیچ اسیر درگه و بی گه لقای آن امیر. مولوی . یاسه شددر جهان به یرلغخان که کنند از قتال کوته چنگ چشم برهم زند ز تیهو باز چشم کوته کند ز غرم پلنگ اینهمه یاسه های سخت برفت یار با ما هنوز بر سر جنگ . نزاری قهستانی . رجوع به یاسا شود.