یتیمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یتیمی . [ ی َ ](حامص ) یتیم بودن . بی پدر بودن . بی پدری : به یتیمی و دوروئیت همی طعنه زنند نه گل است آنکه دوروی و نه در است آنکه یتیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). با یتیمی چو مصطفی میساز چه کنی جبرئیل اتابک تست . خاقانی . هست اتابک مصطفی تأیید و اسکندرخصال کاین دو را هم در یتیمی ملک پرور ساختند. خاقانی (خواتیم ). دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این جور بیگانه نبیند چو پدر باز آید. سعدی . یتیمی درد بر درمان یتیمی یتیمی خواری دوران یتیمی . (از شبیه خوانی، زبان حال رقیه دختر امام حسین پس از شهادت پدر). ◄ یتیمی کندوی عسل ؛ ملکه (یعسوب، راز) نداشتن آن . (یادداشت مؤلف ).
یتیمی . [ ی َ ] (اِخ ) مولانا یتیمی از شاعران عهد صفوی است .صادقی کتابدار در مجمع الخواص (ص ٢٥١) درباره ٔ وی گوید: اشعار زیادی دارد و این مقطعش خیلی مشهور است : ای یتیمی در جهان هر باغ دارد میوه ای میوه ٔ باغ یتیمی خنجر و پیکان بود.