یخ بند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یخ بند. [ ی َ ب َ ] (اِ مرکب ) ژاله . جلید و تگرگ . (ناظم الاطباء). ◄ (نف مرکب ) یخ بسته . منجمد و فسرده : حوضه ای دارد آسمان یخ بند چند از این یخ فقع گشایی چند. نظامی . ◄ (حامص مرکب ) یخ بندان . فسردگی از بسیاری سرما. (ناظم الاطباء). به معنی مصدری یعنی یخ بستن . (آنندراج ): روزی که یخ بند عظیم بوده است اسب براند و خود را از اسب جدا کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٣). تا نشد سرما نیفتادم به وقت پوستین چله ٔ یخ بند قاری کرد آگاهم دگر. نظام قاری . هراسان کرده یخ بندش ملک را ز سرما سوخته روی فلک را. ملاطغرا. و رجوع به یخ بندان شود.