یخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یخ . [ ی َ ] (اِ) آب فسرده شده که بر اثر سرما جامد شده باشد و جمس و هتشه و هسر و هسیر نیز گویند. (ناظم الاطباء). هَسَر. (لغت فرس اسدی ). ثلج . جمد. جمود. جلید. خسر. آب منجمد از سردی . (یادداشت مؤلف ). عینک از تشبیهات اوست . (آنندراج ) (غیاث ). فارسی جمد است . (از نشوء اللغة ص ٢٥). آب که بر اثر قرار گرفتن درهوای سرد در درجات زیر صفر فسرده باشد : همی باش پیش گشسب سوار چو بیدارگردد فقاع و یخ آر . فردوسی . چنان شد که گفتی طراز نخ است و یا پیش آتش نهاده یخ است . فردوسی . گدازیده همچون طراز نخم تو گویی که در پیش آتش یخم . فردوسی . چو سندان آهنگران گشته یخ چو آهنگران ابر مازندران . منوچهری . چون برف نشسته و چو یخ بربسته . (گلستان ). کاشه ؛ یخ تنک . (لغت فرس اسدی ). پخش ؛ بانگ یخ . (لغت فرس اسدی ). زرنگ ؛ یخی که در زمستان از ناودان آویخته بود. (لغت فرس اسدی ). ارزیز؛ یخ ریزه . خشف . خشیف ؛ یخ نرم . (منتهی الارب ). - آب بر یخ زدن ؛ محو کردن . (ناظم الاطباء). - آب یخ (به اضافه ) ؛ آبی که در آن یخ افکنده اند سرد شدن را. ماءالثلج . (یادداشت مؤلف ). - با یخ و ترشی، یا با یخاب و ترشی ؛ با شدت و سختی و با عذاب و شکنجه ٔ هرچه تمامتر: پولها را از او با یخ و ترشی پس می گیرند. (یادداشت مؤلف ). - برات بر یخ ؛ برات به سوی یخ . قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء). - برات بر یخ نوشتن ؛ وعده و قول بی اعتبار دادن به امری بی اعتبار و فانی و خلل پذیر : برات اجری آب ار نوشته شد بر یخ در آن سه مه که نمی یافت آب مجری را . سلمان ساوجی . - برات به سوی یخ، برات بر یخ ؛ قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء). - بر یخ زدن ؛ فراموش کردن و محو کردن . (ناظم الاطباء). - ◄ فراموش کنانیدن . (ناظم الاطباء). به فراموش شدن داشتن . - ◄ کنایه از ناپایدار کردن و معدوم گردانیدن و هیچ انگاشتن . (فرهنگ سروری ). - بر یخ نگاشتن نام کسی را ؛ او را به کلی فراموش کردن و نابوده انگاشتن . بر یخ نوشتن : سیر آمدم از بهانه ٔ خام تو من بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من . فرخی . - بر یخ نوشتن ؛ بر یخ نگاشتن . یقین به نماندن و بشدن آن کردن . نابوده بر شمردن . به هیچ شمردن . به حساب نیاوردن . از وصول آن مأیوس شدن . (یادداشت مؤلف ) : بر یخ بنویس چون کند وعده گفتار محال و قول خامش را. ناصرخسرو. بهشتی شربتی از جان سرشته ولی نام طمع بر یخ نوشته . نظامی . جهان شربت هریک ازیخ سرشت بجز شربت ما که بر یخ نوشت . نظامی . وجه شربتها که دادی نسیه ام گر فراموشت شود بریخ نویس . کمال اصفهانی . به برفاب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس . سعدی . - ◄ بیهوده کوشش کردن . (ناظم الاطباء). - ◄ بیهوده و ضایع کردن . (فرهنگ رشیدی ). - بنای چیزی بریخ کردن یا داشتن ؛ بر چیزی ناپایدار و فانی و خلل پذیر قرار دادن یا قرار داشتن . کنایه از بی اعتبار و سست بنیان بودن آن چیز : های خاقانی بنای عمر بر یخ کرده اند زو فقع بگشای چون محکم نخواهی یافتن . خاقانی . ولی خانه بر یخ بنا دارد و من ز چرخ سدابی گشایم فقاعی . خاقانی . - چون خر یا گاو یا گوساله بر یخ ماندن ؛ سخت متحیر و عاجز و ناتوان ماندن : چون به سخن گفتن و هنر رسند چون خر بر یخ بمانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٥). - دشنه ٔ یخ ؛ وجودی غیرمؤثر و ناپایدار : عناد خصم تو با رونقت چه کار کند همان که با ورق آفتاب دشنه ٔ یخ . بدیع نسوی . - روز بر یخ کشیدن ؛ بر یخ نگاشتن زمان . عمربه انتها رسیدن . نابود شدن . کنایه از مردن : چو کاوس و جمشید باشم به راه چو زایشان ز من گم شود پایگاه بترسم که چون روز بر یخ کشند چو ایشان مرا سوی دوزخ کشند. فردوسی . - سنگ روی یخ شدن ؛ سخت خجل شدن از برنیامدن حاجت پس از سؤال و خواهش و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). - قلیه ٔ یخ ؛ یخ خردکرده در ظرفی بزرگ برای نهادن پاره ای میوه ها که سردی آن مطلوب است مانند خیار و انگور و هنداونه . (یادداشت مؤلف ). - گل یخ ؛ ذوالاکمام . (یادداشت مؤلف ). - مثل یخ ؛ با بدنی سرد و افسرده . - ◄ گفتاری بی محک . (امثال و حکم دهخدا). - همچو یخ افسردن (یا فسردن ) ؛ سخت سرد نفس شدن : فسردی همچو یخ از زهد کردن بسوز آخر چو آتش گاهگاهی . عطار. - همچو یخ افسرده بودن ؛ سخت سردنفس بودن . دم سرد داشتن . مقابل دم گرم و گیرا داشتن . از شور و آتش عشق بی بهره بودن : هشت جنت نیز آنجا مرده است هفت دوزخ همچو یخ افسرده است . عطار. گر بِاستی همچو یخ افسرده ای گاه مرداری و گاهی مرده ای . عطار. ای همچو یخ افسرده یک لحظه برم بنشین تا در تو زند آتش ترسا بچه یک باری . عطار. - یخ در آب بودن ؛ زود نابود و فنا شدن : این یخ در آب چند بتواند بود وین برف در آفتاب تا کی باشد. سعدی . - یخ قالبی ؛ یخ مصنوعی که در قالبها و به اندازه ٔ خاص گیرند. (یادداشت مؤلف ). - یخ گشتن ؛ منجمد شدن . یخ بستن : یکی تند ابر اندرآمد چو گرد ز سردی همان لب بهم برفسرد سراپرده و خیمه ها گشت یخ کشید از بر کوه بر برف نخ . فردوسی . - یخ مصنوعی ؛ یخ قالبی . یخ که به وسیله ٔ ماشین گیرند. (یادداشت مؤلف ). یخ که از ریختن آب در یخچالهای برقی یا مخازن کارخانه ٔ یخ سازی به دست آید. - امثال : یخ کنی !؛ سخت بی نمک و بی مزه گفتی . (یادداشت مؤلف ). یخ بسیار آب شود یا خیلی آب شود تا فلان کار شود، این مثل در محلی گویند که کار به مشقت و تعب بسیار صورت گیرد. (آنندراج ) : فلک آسان به کام زاهد بارد کجا گردد یخی بسیار گردد آب تا این آسیا گردد . سیدحسن خالص (از آنندراج ). ◄ خالها که در الماس و جز آن افتد به رنگی شبیه تگرگ و برف و یخ برفی . لک سپید که در بعضی جواهر ثمینه چون الماس و زمرد باشد و آن در احجار نفیسه عیب است . حرمله و اقسام آن : نمش، حرملی، رتم بلقة است . (یادداشت مؤلف ).