یدک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ دَ) [ تر. ] (اِ.)<BR>۱- اسب زین کردة بدون سوار که پیشاپیش موکب پادشاهان و امرا حرکت میدادند.<BR>۲- ابزار یا اسباب که ذخیره نگه دارند تا آن را به جای تباه شدة آن نهند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ دَ) [ تر. ] (اِ.) ۱- اسب زین کرده بدون سوار که پیشاپیش موکب پادشاهان و امرا حرکت میدادند. ۲- ابزار یا اسباب که ذخیره نگه دارند تا آن را به جای تباه شده آن نهند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یدک . [ ی َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان واقع در ٣٥ هزارگزی شمال خاوری قوچان دارای ٩٤٢ تن سکنه است . آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
یدک . [ ی َ دَ ] (اِ) جنیبت . اسب جنیبت . رکابی . کتل . اسب نوبتی . مجنوب . مجنب . جنیبه . کوتل . غوش . بالا. ظاهراً از «ید» هزوارش و آک به معنی اسب . یدکی (با کشیدن صرف شود). (یادداشت مؤلف ). اسب کتل . به فارسی جنیبت گویند و آن اسبی است که پیش از آنکه در کار است نگهدارندتا آن را به جای گم شده یا تباه شده و از دست رفته و یا از دست و پا افتاده بگذارند. (آنندراج ). کتل و اسب زین کرده ای که پیشاپیش پادشاهان و امرا و بزرگان می برند و نزیج نیز گویند. (ناظم الاطباء) : تا برد لخت جگر از سر میدان غمت تاخته از پی هم ... سراسیمه یدک . حکیم زلالی (از آنندراج ). و رجوع به نزیج و جنیبت شود. ◄ ابزار یا اسبابی که ذخیره نگهدارند تا به جای تباه شده ٔ آن نهند. (یادداشت مؤلف ). ◄ در کرمان اصطلاح قالی بافی است .
واژگان فارسی سره واژهدان
دنباله، پالاد