واژه جو

یک جان

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

یک جان . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) یکدل . (از آنندراج ). دوست . (ناظم الاطباء). صمیمی . متحد. - یک جان شدن ؛ متحد و متفق شدن . صمیمی شدن . یکی شدن : تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند. مولوی .

معنی یک جان | واژه جو