یک روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک روی . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) یک رو. دارای یک روی . (ناظم الاطباء). مقابل دوروی . یک رویه : باغی است بدین زینت آراسته از گل یک سو گل دوروی و دگرسو گل یک روی . فرخی . ◄ مخلص . (مهذب الاسماء). بی آمیزش . خالص . ساده . صادق . (ناظم الاطباء). متوافق . متفق . (یادداشت مؤلف ) : چون نیست حال ایشان یک روی و یک نهاد گاهی به سوی مغرب و گاهی به خاورند. کسایی . چون دو برگ سبز کز یک دانه سر بیرون کنند یکدل و یک روی در نشو و نما بودیم ما. صائب . - به یک روی ؛ از جهتی . از سویی : سیاوش به یک روی از آن شاد گشت به یک روی پر درد و فریاد گشت . فردوسی . گل دوروی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند. سعدی . ◄ یکدست . یکنواخت . ◄ که پشت و روی آن یکی باشد. که پشت و رو نداشته باشد. ◄ (ق مرکب ) همه . همگی . تماماً. به کلی : به رامش نهادند یک روی روی هم آن یک سواره هم آن نامجوی . فردوسی .