یک شاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک شاخ . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) که دارای یک شاخ باشد. که شاخی تنها دارد. ◄ که یک شاخه دارد. که یک شعبه دارد. ◄ بر یک دوش . با یک دوش . (یادداشت مؤلف ). یک وری : فلان کس قبایش را یک شاخ روی شانه اش انداخته بود. (از فرهنگ لغات عامیانه ). - یک شاخ افکندن عبا و لباده و چادر ؛ تنها به یک دوش برداشتن آن را. (یادداشت مؤلف ). آن است که زن سلیطه از راه شوخی چادر خود را به یک طرف اندازد. (آنندراج ) : بسوزیم بر دختر رز سپند که از شیشه یک شاخ چادر فکند. میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). و رجوع به ترکیب یک شاخ کردن شود. - یک شاخ چادر ؛ چادر یک پهن که از میان دوخته نباشند. (آنندراج ). - یک شاخ کردن ؛ بر یک دوش افکندن چادر و عبا و مانند آن . (یادداشت مؤلف ). یک شاخ افکندن . ◄ مصمم و عازم و ستهنده . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به یک شاخ شدن شود. - یک شاخ شدن ؛ مصمم و عازم و ستهنده شدن در کاری . (یادداشت مؤلف ).