یک پهلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک پهلو. [ ی َ / ی ِ پ َ ] (ص مرکب ) لجوج . (ناظم الاطباء). لجباز. یک دنده . مستبد برأی . ستیهنده . سِمِج . (یادداشت مؤلف ) : چرا بازوبه قتلم می گشایی چو تیغ از ناز یک پهلو چرایی . کلیم (از آنندراج ). برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو هست یک پهلوتر از خوی جوانان خوی تو. صائب (از آنندراج ). دل خسته و بسته ٔ مسلسل مویی ست خون گشته و کشته ٔ بت هندویی ست سودی ندهد نصیحتت ای واعظ این خانه خراب طرفه یک پهلویی ست . ؟ (از یادداشت مؤلف ). - به یک پهلو افتادن ؛ یک پهلو افتادن . (آنندراج ). رجوع به ترکیب یک پهلو افتادن شود. - یک پهلو افتادن ؛ به یک پهلو افتادن . یک رو بودن بر کار و به هیچ وجه از آن درنگذشتن . (آنندراج ). ◄ یک وضع. یک قرار. یک جهت . (آنندراج ). ◄ یک رو. (آنندراج ). یک روی . یک رنگ . مقابل دوپهلو و دورنگ و دوروی . ◄ (اصطلاح عامیانه ) حالت دراز کشیدن و قرارگیری بر روی یکی از پهلوها. (از فرهنگ لغات عامیانه ). یک بری . یک بر. یک ور.