یکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکان . [ ی َ / ی ِ ] (ص نسبی، ق مرکب ) واحد. تنها. تا. یکتا. یگان : ز هر سو گوان سر برافراختند یکان و دوگانه همی تاختند. فردوسی . اینجا همی یکان و دوگان قرمطی کشد زینان به ری هزار بیابد به یک زمان . فرخی . کوه کوبان را یکان اندرکشیده زیر داغ بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار. فرخی . من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یکان و دوگانی . منوچهری . ◄ (اِ) آحاد. (التفهیم ) (یادداشت مؤلف ).