یکتاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکتاه . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) یک لا. (یادداشت مؤلف ). یکتا. یک تو : چون سنایی در وفا و بندگیش تا ابد چرخ دوتا یکتاه باد. سنائی . ◄ یکرویه . یک جهت . متحد : شناسی به نزدیک من جاهشان زبان و دل و رای یکتاهشان . فردوسی . ◄ راست . مستقیم : اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش یکتاه پشت عالمیان بردرش دوتا. سعدی . و رجوع به یکتا و یکتای شود. - یکتاه کردن دل ؛ یکتا کردن دل . یک جهت کردن دل . صافی کردن دل : ز کار خود تو را آگاه کردم به پیکار تو دل یکتاه کردم . (ویس و رامین ). و رجوع به ترکیب یکتا کردن دل ذیل مدخل یکتا شود.