یکتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکتن . [ ی َ / ی ِ ت َ ] (ضمیر مبهم مرکب ) یک تن . تنی واحد. فردی واحد. یک کس . یک نفر : نمایند یک تن در این رزمگاه نخواهم که مانند افغان سپاه . فردوسی . گنه یک تن ویرانی یک شهر بود این من از خواجه شنیدستم در مجلس شاه . فرخی . ◄ (ص مرکب ) متحد. متفق . یک زبان . یک دل : سپاه تو با لشکر دشمنند ابا او همه یکدل و یکتنند. فردوسی . همه شهر ایران تو را دشمنند به پیکار تو یکدل و یکتنند. فردوسی . سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یکتنند. فردوسی . ◄ (ق مرکب ) یک تنه : تو گفتی ز مستی کنون خاستست که این جنگ را یک تن آراستست . فردوسی . و رجوع به یک تنه شود.
یکتن . [ ی ِ ت َ ] (اِخ ) نام کوهی است در نواحی جام خراسان . (از جغرافیای سیاسی کیهان نقشه ٔ ص ١٨٠).