یکدانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکدانه . [ ی َ / ی ِ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) نوعی از هار باشد و آن چنان است که پنج شش رشته را بیاورند و در هر رشته شش مروارید بکشندو همه را جمع کنند و بر مجموع یک جوهری از جواهر بگذارند که سوراخ آن گشاد باشد و باز رشته را از هم متفرق سازند و هر یک چند دانه مروارید به طریق سابق کشند و همچنین همه را جمع کرده جوهری که سوراخ آن گشاد باشد بر همه بگذرانند و به همین دستور تا آن مقدار که خواهند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). نوعی از هار و گردن بند. (ناظم الاطباء). عِقْد. (السامی فی السامی ). گوهر به رشته کشیده . (ناظم الاطباء) : دو عقد گوهر که یکدانه گویند. (تاریخ بیهقی ). هر دُرّی دان از آن دو گوهر یکدانه ٔ گردن دوپیکر. خاقانی . مهره از بازو و معجر زجبین باز کنید یاره از ساعد و یکدانه ز بر بگشایید. خاقانی . ◄ گوهری را گویند که بی مثل و مانند باشد و عدیل نداشته باشد. (برهان ). گوهر بی نظیر. (ناظم الاطباء). گوهری را گویند که بی مثل و قرین باشد. (فرهنگ جهانگیری ). - دُرِّ یکدانه ؛ دُرِّ یتیم : تو آن دُرّ مکنون یکدانه ای که پیرایه ٔ سلطنت خانه ای . سعدی (بوستان ). صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه دُر. سعدی (بوستان ). و رجوع به ترکیب گوهر یکدانه شود. - گوهر یکدانه ؛ دُرّ یکدانه . دُرّ یتیم . (یادداشت مؤلف ). گوهری که بی مثل و مانند باشد. گوهری بی نظیر : عیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما هریک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم . سعدی . دُرّ یتیم گوهر یکدانه را زاشک جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود. سعدی . مدار نقطه ٔ بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یکدانه جوهری داند. حافظ. یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین دُرِّ یکتای که و گوهر یکدانه ٔ کیست . حافظ. تا کی ای گوهر یکدانه روا می داری کز غمت دیده ٔ مردم همه دریا باشد. حافظ. گریه ٔ شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره ٔ باران ما گوهر یکدانه شد. حافظ. نکته ٔ وحدت مجوی از دل بی معرفت گوهر یکدانه را در دل دریا طلب . وحشی بافقی . ◄ گوهری را گویند که تمام آن به یک نسبت باشد. (آنندراج ). ◄ یکتا. فرید. وحید. (یادداشت مؤلف ).