یکدست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکدست . [ ی َ / ی ِ دَ ] (ص مرکب ) آنکه دارای یک دست باشد.(ناظم الاطباء). نقیض دودست باشد. (برهان ). کسی که یکی از دستهایش نباشد. امثل . اقطع. (یادداشت مؤلف ). - رستم یکدست ؛ نام پهلوانی بوده است . (آنندراج ). ◄ تنها و بی یار. (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از چند چیز است که به یک وتیره و یک جنس و یک طریق و به یک نوع و مثل هم باشند. (برهان ) (ناظم الاطباء). یکسان . (غیاث اللغات ). یکسان و برابر. (آنندراج ). از یک سنخ . از یک نوع . یکدسته . متلائم . که تمام افراد ماننده ٔ یکدیگر دارد. از یک جنس . یک نواخت در خوبی و بدی یا درشتی و زبری و غیره . همه ازیک جنس و یک نوع در بها و قیمت یا رنگ یا پستی و بلندی یا زشتی و زیبایی و دیگر صفات و حالات . یک اندازه :اشعار ناصرخسرو همه یکدست است . (از یادداشت مؤلف ) : لشکری یکدست و رزم آزموده بود و از شهریارخشنود. (راحةالصدور راوندی ). از آن است یکدست افکار صائب که جز دست خود متکایی ندارد. صائب (از آنندراج ). نقطه ٔ پست و بلندی نیست ما را در سخن گفتگو یکدست مانند قلم داریم ما. مفید بلخی (از آنندراج ). ◄ یک چیز را گویند که تمام آن به یک نسبت باشد. (برهان ). یکی و یکسان و برابر. ◄ همدست و همدل و متحد : لشکری که دلهای ایشان بشده بود و مرده، به تحسین پادشاهانه همه را زنده و یکدل و یکدست کرد. (تاریخ بیهقی ). ◄ کامل . تمام . درست . (ناظم الاطباء). ◄ بی آخال . بی غش . (یادداشت مؤلف ): کشمکش یکدست . ◄ هر چیز که می تواند بایک دست برداشته شود. (ناظم الاطباء). ◄ (ق مرکب ) یکسره . یک باره . همگی . بالتمام . (یادداشت مؤلف ) : فدای جاهش جاه همه جهان یکدست نثار جانش جان همه جهان یکسر. مسعودسعد. به دور لعل تو تا شد پیاله باده پرست به خون ز رشک بشستم چو داغ دل یکدست . مفیدبلخی (از آنندراج ). ◄ در حالت واحد. در وضع مشابه . بدون تغییر وضع و حال : شصت پایه چنان برد یکدست که نسازد به هیچ پایه نشست . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) یک سو. یک سمت . یک طرف : به نخجیرگاه رد افراسیاب ز یک دست کوه و دگر رود آب . فردوسی .