یکسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکسو. [ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب، ص مرکب ) یک جهت . یک جانب . (از آنندراج ). یک کنار. در یک کنار. - از یک سو ؛ از جهتی . از جانبی : ز یکسو ملک را بر کار می داشت ز دیگر سو نظر بر یار می داشت . نظامی . ◄ به کنار. (ناظم الاطباء). دور. بافاصله . برکنار : یکی تخت زرین بر آن تیغ کوه از انبوه یکسو و دور از گروه . فردوسی . - از راه یکسو ؛ از راه برکنار : جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت، توبه ای کرد نصوح و روی از راه یکسو نهاد، شبانی را دید نمدی پوشیده و کلاهی از نمد بر سر نهاده . (تذکرةالاولیاء). - به یکسو ؛ بر یک جانب . بر یک کنار. بافاصله .با اندک فاصله . دورترک : به لشکرگه اندر یکی کوه بود بلند و به یکسو ز انبوه بود. فردوسی . - به یکسو بردن ؛ به کنار بردن . از راه دور کردن : خبر شد که آمد ز ایران سپاه گله برد باید به یکسو ز راه . فردوسی . - به یکسو کشیدن ؛ به جایی بردن . به سویی بردن : ز دریا به مردی به یکسو کشید برآمد به خشکی و هامون بدید. فردوسی . - یکسو (یک سوی ) بودن ؛ جدا بودن . برکنار بودن . دور بودن : تو گفتی که من بدزن و جادویم ز پاکی و از راستی یکسویم . فردوسی . دانه همه چیزی جز از آن چیز که راهش یکسو بود از ملت پیغمبر مختار. فرخی . - یکسو شدن ؛ به کنار رفتن . به کنار شدن . (ناظم الاطباء). دور شدن . فاصله گرفتن : چنین گفت کز راه یکسو شوید شب و روز از تاختن نغنوید. فردوسی . گر از راه و بیراه یکسو شوی و گرنه نهمت افسربدخویی . فردوسی . دل نمی داد که از پای قلعه ٔ کوهتیز یکسو شویمی . (تاریخ بیهقی ص ٣١٨). گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند این بضاعت سازم . چون از راه یکسو شد خیمه ٔ فضیل بدید. (تذکرةالاولیاء). خواهر او چون تصرف او در خروج و اموال بدید به یکسو شد. (جهانگشای جوینی ). - ◄ مجانبه . تجنب . (یادداشت مؤلف ). مجانبه . (تاج المصادر). دوری کردن . کناره گرفتن . اجتناب کردن : به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی . فردوسی . - ◄ بیزار شدن . بری گشتن : خدا و رسول از من یکسو شدند. (تاریخ بیهقی ص ٣١٨). یکسو شده ام از خدا و رسولش . (تاریخ بیهقی ص ٣١٨). به یکی کنج درخزیدستم وز همه دوستان شده یکسو. سوزنی . - ◄ خارج و بیرون شدن . کنار گذارده شدن : چون بی فرمان ما هجرت کرد از خدمت ما یکسو شد. (قصص الانبیاء ص ١٣٣). - ◄ برطرف شدن . از میان بشدن . رفتن . (یادداشت مؤلف ) : روزه یکسو شد و عید آمدو دلها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد می باید خواست . حافظ. - ◄ بی راه شدن . آواره شدن . (از ناظم الاطباء). - ◄ به انجام رسیدن . پایان یافتن . - یکسو کردن ؛ جدا کردن . (ناظم الاطباء). یکسو نمودن . یکسو ساختن . به یکسو کردن . پس کردن . کنار زدن . (یادداشت مؤلف ). عزل . تعزیل . (منتهی الارب ). - ◄ منع نمودن . (آنندراج ). - ◄ یکسره کردن . فیصله بخشیدن : هرچه باداباد حرفی چند می گویم به او کار خود در عاشقی این بار یکسو می کنم . مصطفی میرزا نوه ٔ شاه طهماسب صفوی (ازآنندراج ). - یکسو نهادن ؛ به سویی نهادن . منتقل کردن . جدا کردن از چیزی . (آنندراج ). - ◄ فراموش کردن . کنار گذاشتن : از سر رکاکت رأی حق جوار مبارک او یکسو نهد. (المعجم ). - ◄ کنار گذاشتن : خشم گیری، جنگ جویی چون بمانی از جواب خشم یکسو نه، سخن گستر که شهر آوار نیست . ناصرخسرو. چون طمع یکسو نهادم پایمردی گو مخیز چون زبان اندرکشیدم ترجمانی گو مباش . سعدی . یک دم آخر حجاب یکسو نه تا برآساید آرزومندی . سعدی .