یکفن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکفن . [ ی َ / ی ِ ف َ ] (ص مرکب ) ذوفن . متخصص . (یادداشت مؤلف ). بی نظیر و کامل در یک فن : ای ذونسب به اصل در و ذوفنون به علم کامل تو در فنون زمانه چو یکفنی . منوچهری . خجسته ذوفنونی رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یکفن . منوچهری . آیا به چه فن تو را توان دیدن ای در همه فن چو مردم یکفن . انوری . وز آن سپس به جوان دگرگذر کردم که بود در همه فنی چو مردم یکفن . انوری . روبه یکفن نفس سگ شنید خانه دو سوراخ به واجب گزید. نظامی . پذیرفته از هر فنی روشنی جداگانه در هر فنی یکفنی . نظامی . یک تنم بهتر از دوازده تن یکفنی بوده در دوازده فن . نظامی . ◄ که تنها یک فن بداند. که آگاهی مختصر از فنون داشته باشد. کم اطلاع . مقابل بسیارفن و ذوفنون : زین فروتر شاعران دعوی و زومعنی پدید وین حکیمان دگر یکفن و او بسیارفن . منوچهری . چو هر ذوفنونی به فرهنگ و هوش بسا یکفنان را که مالیده گوش . نظامی .