یکه سوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکه سوار. [ ی َک ْ ک َ / ک ِ / ی ِک ْ ک َ / ک ِ س َ ] (ص مرکب ) یک سوار. یک سواره . کنایه از شهسوار که در سواری نظیر نداشته باشد. (آنندراج ). کسی که در سواری مفرد و یگانه باشد. (ناظم الاطباء). سوار بی نظیر و عدیل در سواری . (یادداشت مؤلف ). شهسوار. تک سوار : گرچه بر اسب جفا یکه سواری بمتاز که دلم چنگ در آن گوشه ٔ فتراک زده ست . سیدحسن غزنوی . یکه سوار جلوه را صف شکن دو کون کن میرشکار غمزه را رخصت ترکتاز ده . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ یکه تاز. (آنندراج ). بهادر و شجاع و دلیر. (ناظم الاطباء).