آب دندان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب دندان . [ ب ِ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) صفا و برق دندان : بیا و بوسه بده زآن دهان خندانت که در دلم زده آتش بس آب دندانت . نزاری .
آبدندان . [ دَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) قسمی نار که استخوان و هسته ندارد، و آن را رمان املیسی و رمان املیدی گویند. (از ربنجنی ). ◄ قسمی از امرود : میچکد آب حیات از میوه ٔ اشعار من گوییا در بوستان آبدندان بوده ام . ؟ ◄ نوعی از حلوا و شیرینی ها : تشنه در آب او نظر میکرد آبدندانی از جگر میخورد. نظامی . و آن دگر نقل و آبدندانا. عبید زاکانی . ◄ گول . ساده لوح . سلیم دل . پپه . پخمه . مفت باز. زبون و مغلوب . (صحاح الفرس ) : با عالم بر، قمار میبازم داو سه سه و سه شش همی خوانم وانگه بکشم همه دغای او بنگر چه حریف آبدندانم . مسعودسعد. گنه بمن بر، دلال وار عرضه دهد بدان سبب که خریدار آبدندانم . سوزنی . حادثه در نرد درد وفتنه در شطرنج رنج بدسگالت را حریف آبدندان یافته . انوری . حاسدت با تو اگر نرد عداوت بازد آبدندان تر ازو کس نتوان یافت، بباز. انوری . خرد رااز سر غیرت قفای خاکپاشان زن هوی را از بن دندان حریف آبدندان شو. خاقانی . ◄ صاحب دندانی رخشان : شاهدان آبدندان آمده در کار آب فتنه را از خواب خوش دندان کُنان انگیخته . خاقانی . ◄ صاحب برهان به کلمه معنی مضبوط و موافق و شجر و گیاه نیز داده است .