آب دهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب دهان . [ ب ِ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بزاق . بصاق . خیو. تفو. خدو. ♦ امثال : آب دهان برای چیزی رفتن ؛ خواهان و آرزومند آن بودن .
آبدهان . [ دَ ] (ص مرکب ) آنکه سِر نگاه نتواند داشت : آبدهانی است که سخن نگاه نتواند داشت . (نفثةالمصدور، در صفت قلم ).