آباد بوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آباد بوم . (اِ مرکب ) جای آباد : یکی شارسان کرد و آباد بوم برآورد بهر اسیران روم . فردوسی . زتوران و از هند و از چین و روم ز هر کشوری کان بد آباد بوم همی باژ بردند نزدیک شاه برخشنده روز و شبان سیاه . فردوسی . چو آگاهی آمد ز ایران بروم که ویران شد آن مرز آباد بوم ... فردوسی . گشاده شد آن مرز آباد بوم سواری بدیدند جنگی ز روم . فردوسی . بدو گفت از ایدر برو تا به روم میاسای هیچ اندر آباد بوم . فردوسی . ◄ (اِخ ) در ابیات ذیل نام محلی گمان میرود و شاید ایران مراد باشد: چنین گفت روشندل پارسی که بگذشت سال از برش چارسی که خسرو [ پرویز ] فرستاد کسها بروم بهند و به چین و به آباد بوم برفتند کاریگران سه هزار ز هر کشوری هرکه بد نامدار. فردوسی . هم آنگه فرستاد کسها بروم بهند و بچین و به آباد بوم . فردوسی . هر آنکس که بود اندر آباد بوم رسیدند سرتاسر اکنون بروم . فردوسی . بیامد پراندیشه زآباد بوم همی رفت هم زین نشان تا بروم . فردوسی . سپاهی بدو داد تا باژ روم بخواهد سپارد به آباد بوم . فردوسی .