آبخورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) مخفف آب خوردن : درخت ارچه سبزش کند آبخورد شود نیز زافزونی آب زرد. امیرخسرو دهلوی . ◄ (اِ مرکب ) قسمت . نصیب : جان شد این جا چه خاک بیزد تن کابخوردش از این جهان برخاست . خاقانی . ◄ منهل و مشرب، و مجازاً به معنی مقام و منزل و جایگاه : لیکن از یاد تو ما را چاره نیست تا در این خاک است ما را آبخورد. سنائی . شه عالم آهنج گیتی نورد در آن خاک یک ماه کرد آبخورد. نظامی . من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع خوگرَم ؟ حافظ.