آبخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبخور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) محل آب خوردن و آب برداشتن جانور و آدمی از نهر و جز آن . ورد. مورد. منهل . سَقایه . شرعه . شریعه . عطن . مشرب . مشرع . معطن . منزل . آبشخور. آبشخورد. آبخورد : سر فروبردم میان آبخور از فرنج مَنْش خشم آمد مگر. رودکی . وزآن آبخور شد بجای نبرد پراندیشه بودش دل و روی زرد. فردوسی . گل و آب سیاه تیره همی از چه معنیش آبخور باشد؟ مسعودسعد. پس نشان داد کآن درخت کجاست گفت از آن آبخور که خانی ماست . نظامی . نیست در سوراخ کفتار ای پسر رفت تازان او بسوی آبخور. مولوی . ◄ روزی . قسمت . نصیب : ترسم که برآید ز جهان آبخور من کز شهر برآورد جهان آبخور تو. قطران . در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه ٔ دارالسلام را. حافظ. خواست دلم تا که بمسجد شود کابخورش جانب میخانه برد. ؟ (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ ظرفی که بدان آب خورند. سِقایه : پیراهنت دریده و استاد درزیی چون کوزه گر ز کنج همی آبخور کنی . رشیداعور. ♦ آبخورهای ریشه ؛ آبکش های آن : چون بیخ آبخور ندارد نه برگش سبز بماند و نه شاخش تر بماند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ).