آبداده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبداده . [ دَ /دِ ] (ن مف مرکب ) گوهردار. تیزکرده : گفتندپادشاه ما مسعود است هر کس که بی فرمان سلطان ما اینجا آید زوبین آبداده و شمشیر است . (تاریخ بیهقی ). دیو هگرز آبروی من نبرد زآنک روی بدو دارد آبداده سنانم . ناصرخسرو. پر آب داده حسامم به دست نصرت تو ترا چه حاجت باشدبه آبداده حسام ؟ مسعودسعد. عدل را نوربخش ْ خورشیدی ملک را آبداده پولادی . مسعودسعد. خنجر آبداده را ماند آن دل بادطبع آهن باس . مسعودسعد. موی چون تاب خورده زوبینی است مژه چون آبداده پیکانیست . مسعودسعد.