آبدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبدار. (نف مرکب ) شربت دار. ساقی . ایاغچی . و در این زمان خادمی که بکار تهیه ٔ چای و قهوه و غلیان است : بیوسف چنین گفت پس آبدار که ای مایه ٔ علم و گنج وقار. شمسی (یوسف و زلیخا). ز یوسف پذیرفت پس آبدار که گر بازخواند مرا شهریار... شمسی (یوسف و زلیخا). بپرسید از او پیشتر آبدار که ای چون خرد پاک و پرهیزکار. شمسی (یوسف و زلیخا). همی بود غمگین دل شهریار قضا را فراز آمد آن آبدار. شمسی (یوسف و زلیخا). یکی بود خواندار شاه جهان ملک برخرسطوس روشن روان یکی داشتی کار بیت الشراب شراب او برِ شاه بردی و آب قضای خداوند را آبدار شبی دید در خواب خوش آشکار... شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ میوه ٔ پراز شیره ٔ نباتی . طری . شاداب . پرآب . رطب . ریّان : همچو انگور آبدار بدی نون شدی چون سکج ز پیری خشک . لبیبی . بنگر که چو شنبلید گشته ست آن لاله ٔ آبدار و رنگین . ناصرخسرو. بسان پرستاره آسمان گردد سحرگاهان ز سبزه ی ْ آبدار و سرخ گل وز لاله بستانها. ناصرخسرو. و مجازاً، شعر آبدار؛ فصیح و روان . ◄ و سخنی یا دشنامی آبدار؛ سخت و صعب و پرمعنی در نوع خویش و زننده و نیش دار. ◄ تیغ و خنجرو آهن برنده و جوهردار. حدید. حاد : چو با او ندید ایچ جای درنگ همان آبداری که بودش بچنگ بزد بر سر ترگ آن نامدار تو گفتی تنش سر نیاورده بار. فردوسی . بیک زخم دو دو بیفکند خوار بیک تن بدان آهن آبدار. فردوسی . بجست از در کاخش اسفندیار بدست اندرون خنجر آبدار. فردوسی . آتش مرگ جان دشمن تو زخم شمشیر آبدار تو باد. مسعودسعد. پادشاه کامران آن باشد که ... بضربت شمشیر آبدار خاک از زاد و بود دشمن برآرد. (کلیله و دمنه ). عروس مملکت آن در کنار گیرد تنگ که بوسه بر لب شمشیر آبدار دهد. ظهیر فاریابی . شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو؟ حافظ. ◄ صاحب جاه وجلال : ثقةالملک طاهر آنکه چو آب ایزدش آبدار خواهد کرد. سنائی . ♦ بوسه ٔ آبدار ؛ بوسه ای از روی شوق و گرمی . ♦ دندانی آبدار ؛ سخت سپید و رخشان . ♦ گوهر آبدار ؛ متلألی و گوهردار: سخن بهتر از گوهر آبدار چو بر جایگه بر برندش بکار. فردوسی . در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم . حافظ. ◄ (اِ مرکب ) گیاهی مانندلیف خرما. (برهان ).