آبدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبدان .(اِ مرکب ) غدیر. ژی . آبگیر. ژیر. آژیر. حوض . آب انبار. شمر. (صحاح الفرس ). کوژی . غفچی . فرغر : کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار زیبق چو آب برجهد از ناف آبدان . (منسوب به رودکی ). نه هر کس کو بملک اندر مکین باشد ملک باشد نه نیلوفر بود هر گل که اندر آبدان باشد. فرخی . آبدان گشت نیلگون دیدار وآسمان گشت نیلگون سیما. فرخی . بهر سو یکی آبدان چون گلاب شناور شده ماغ بر روی آب . اسدی (گرشاسبنامه ). چو ابر فندق سیمین در آبدان ریزد برآرد از دل فیروزه رنگ سیمین رنگ مشعبدیست که بر خرده مهره های رخام بحقه های بلورین همی کند نیرنگ . ازرقی . خور چو سکندر گرفت هفت حوالی ّ خاک ریخت ز چارم سپهر آینه در آبدان . مجیر بیلقانی . فتد تشنه درآبدان عمیق که داند که سیرآب میرد غریق . سعدی . ◄ قدح . کاسه . آبخوری . اناء. آب وند. آوند : ربود از یهودا سبک جام آب که داند که چون کرد بر وی عتاب مر آن آبدان را بصد پاره کرد بسی شور و پرخاش و پتیاره کرد. شمسی (یوسف و زلیخا). آب باران خور صدف کردار گاه تشنگی ماهی آسا هیچ آب از آبدان کس مخور. خاقانی . ◄ کمیزدان به معنی مثانه . (زمخشری ). ◄ ظرفی که مرغ در آن آب خورد.
آبدان . [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبادان .