آختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آختن . [ ت َ ] (مص ) آهختن . آهیختن . برآوردن . آهنجیدن . لنجیدن . کشیدن . برکشیدن . تشهیر. بیرون کشیدن . بیرون کردن . یازیدن . سَل ّ. استلال . اخراج : یکی آخته تیغ زرین ز بر یکی برسر آورده سیمین سپر. اسدی . تا بتاج هدهد و طاوس در کین عدوت تیرهای پرزده ست و تیغهای آخته . انوری . ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست . سعدی . گرش بر فریدون بدی تاختن امانش ندادی بتیغ آختن . سعدی . تیغ زبان آخت برای جدل کی شده در شهرت کاذب مثل . ؟ ♦ آختن جامه و پوست ؛ بیرون کردن و برکشیدن و برکندن آن از تن : کمانهای ترکی بینداختند قبای نبردی برون آختند. فردوسی . گوان جامه ٔ رزم برآختند نیایش کنان دست بفراختند. اسدی . ز تن پوستهاشان برون آختند وزآن جامه ٔ گونه گون ساختند. اسدی . ♦ آختن ریسمان و نخ و طراز و مانند آن ؛ مد و بسط و کشیدن آن : بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت بر بدستی جای بر، جولان کند چون بابزن . منوچهری . چون طرازی آخته فردا بخواهی ریختن گر کشد بر جامه ٔ جاهت فلک نقش طراز. سنائی . ♦ آختن صف ؛ صف کشیدن . رده شدن : همیدون صف شاعران آخته بخوانده ثناها و پرداخته . شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ از خانه بیاختن ؛ از خانه بیرون بردن و بیرون کردن : بدان ای پدر کآن جوانان من که هستند همزادو اخوان من ز خانه مرا چون بدشت آختند برهنه بچاهم درانداختند. شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ برون آختن ؛بدر کشیدن . بدر آوردن . بیرون کردن . اخراج : بکشتی و مغزش برون آختی مر آن اژدها را خورش ساختی . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ١ ص ٣٣). ♦ دست آختن ؛ دست دراز کردن . دست یازیدن : ندانست کس غارت و تاختن دگر دست سوی بدی آختن . فردوسی . به ایزدگشسب آن زمان دست آخت به بیهوده بر، بند و زندانْش ساخت . فردوسی . تو نشنیدی این داستان بزرگ که شیر ژیان افکند پیش گرگ که هر کو بخون کیان دست آخت زمانه جز از خاک جایش نساخت . فردوسی . میان تنگ خون ریختن را ببست ببهرام آذرمهان آخت دست . فردوسی . بدو [ به مانی ] گفت کای مرد صورت پرست بیزدان چرا آختی خیره دست ؟ فردوسی . چو آمد بدانجایگه دست آخت [ سیاوش ] دو فرسنگ بالا و پهنا بساخت بیاراست شهری بسان بهشت بهامون گل و سنبل و لاله کشت . فردوسی . میان بزرگان بیازید و دست بدان جام می آخت و بر پای جست . فردوسی . سرشکی سوی دیگر انداختی دگر دست جای دگر آختی . فردوسی . ستمگر [ افراسیاب ] بدانگونه بد آخت دست دل هر کس از کشتن او [ سیاوش ] بخست . فردوسی . زمانی بخوان، دستها آختند بخوردند یک لخت و پرداختند. شمسی (یوسف وزلیخا). چو نتوان بافلاک دست آختن ضروری است با گردشش ساختن . سعدی . ♦ کین (کینه ) آختن ؛ کین کشیدن . انتقام گرفتن . جنگ کردن : دگر آنکه گفتی که از تاختن نیاسودی از رنج و کین آختن . فردوسی . همی تاخت وآن باره را تیز کرد همی آخت کینه همی کشت مَرد. فردوسی . سپاه پراکنده کرد انجمن همی رفت تا بیشه ٔ نارون ... همی برد بر هر سویی تاختن بدان تاختن بود کین آختن . فردوسی . دگر اسب شبدیز کز تاختن نماندی بهنگام کین آختن . فردوسی . یلانی که شان پیشه کین آختن شبان روز خو کرده بر تاختن . اسدی . کنون باید این رزم را ساختن توانی مگر کین از او آختن . اسدی . دگر باره هر دو سپه ساختند کشیدند صف تیغ و خشت آختند. اسدی . گر دلت بر نیکی همسایه ات کینه گرفت کینت از بدفعل جان خویش بایدآختن . ناصرخسرو. امروز در این دولت و این ملک مهیا هر قوم که آیند بکین آخته سکین ... معزی . منم که همچو کمان دستمال ترکانم همه ز غمزه خدنگ آخته بکینه ٔ من . خاقانی . ◄ بهم پیوستن . متصل کردن : پیاده سپر در سپر آخته خدنگ افکن از پس کمین ساخته . اسدی . ♦ آختن رود و امثال آن ؛ نواختن یا بساز و بسامان آوردن و کوک کردن آن : همیشه دشمن تو سوخته تو ساخته بزم ببزم ساخته، رود آخته دو صد چرگر. ؟ (از فرهنگ اسدی، خطی ). ◄ افراختن . برکشیدن . ترفیع. برکردن . افراشتن . بلند کردن . اِعلاء : زن و شوی هر دو بهم ساختند سر تاجشان بر سپهر آختند. شمسی (یوسف و زلیخا). چو شاهان یکی مرکبش ساخته سرش بر سپهر بلند آخته . شمسی (یوسف و زلیخا). بحد خنجر و نعل تکاوران کردی زمین هامون دریا و کوه آخته، غار. مسعودسعد. ببوستان شرف خرمی و پیروزیست که سرو آخته قدی ببوستان شرف . سوزنی . ◄ چشم دوختن . دیده آختن در (اندر، به ) : بدو [ بیوسف ] بود چشم و دل خلق و بس نبد آگه از مرگ خود هیچ کس عزیز اندرو دیده ها آخته دل و هوش خود پاک پرداخته . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ گستردن . پراکندن : کاه داری آخته بر روی آب زهر داری ساخته در زیر قند. ناصرخسرو. ◄ معنی آختن در بیت ذیل اگر تصحیفی در آن راه نیافته باشد معلوم نیست و شاید بمعنی روشن شدن و یا آگاهی یافتن باشد : بدان تا شب تیره بی آختن نیارد ز ترکان کسی تاختن دوصد باره عراده و منجنیق نهاد از برش هر سویی جاثلیق . فردوسی . ◄ در بیت ذیل آختن را ظهوری به معنی مصفا و مروق کردن شراب آورده است و البته محل اعتماد نیست جز آنکه شواهد دیگری یافته شود : بده ساقیا آن می آخته که جام جم از وی بپرداخته . ظهوری (از شعوری ). ◄ و در بعض فرهنگها به معنی انداختن و نیز دست کشیدن از چیزی آورده اند. ◄ اسم مصدر غیرمستعمل این فعل آزش است : آختم . بیاز. و رجوع به آهختن و آهیختن و آهنجیدن شود.